تبليغاتX
شیعه حق


شیعه حق

حقایقی در مورد شیعه و وهابیت

با سلا م خدمت کاربران عزیز خیلی معذرت می خواهم که نمی تونم وبلاگ آپدیت کنم چون من امسال کنکور دارم دعا کنید که خدا کمک کند که امسال در یک دانشگاه خوب تو رشته ی مورد نظرم قبول بشم تا بتونم قوی تر و مطالب بهتر و جالب تر در خدمتتون باشم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:51 توسط محمد حسن| |

هلند در نظر دارد در چند ماه آینده یک فیلم انیمیشن ضد اسلامی و جنسی در مورد همسران پیامبر اسلام ( صلام الله علیها ) پخش کند .  منابع آ گاه هلند خبر دادند که این فیلم شامل چندین صحنه غیر اسلامی و جنسی است که در آن زنان پپیامبر ( صلام الله علیها ) را به شکلی بسیار وقیحانه و مفتضح به تصویر کشیده است . گفتنی است یکی از نمایندگان هلند به شدت از  پخش این فیلم حمایت کرده و با آزادی بیان خواندن چنین کاری خواستار انجام هر چه سریعتر این کار شد . این در کالیست که بازرگانان هلندی که از واکنش شدید مسلمانان سراسر جهان در برابر پخش چنین فیلمی هراس دارند خواستار عدم پخش آن شدند و آنرا عامل ضربه زدن به اقتصاد هلند دانستند . هلند در کنار دانمارک در گذشته نیز با انتشار کاریکاتور و برخی کلیپ های کوتاه در مورد حضرت محمد مصطفی ( صلام الله علیها ) احساسات مسلمانان جهان را خدشه دار کرده و عقاید آنان را مورد اهانت قرار داده بود .

 

                                                                               خدا آنها را لعنت کند

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:44 توسط محمد حسن| |

«و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» (على عليه السلام)

خانه عايشه ماتم كده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبير،فرزندان فاطمه حسن،حسين دختران او زينب و ام كلثوم اشك مى‏ريزند. على بهمكارى اسماء بنت عميس مشغول شست و شوى پيغمبر است.در آن لحظه‏هاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ خدا مى‏داند.كار شستشوى بدن پيغمبر تمام شده يا نشده،بانگى بگوش مى‏رسد:الله اكبر.

على به عباس:

-عمو.

معنى اين تكبير چيست؟

-معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد (1) .

ديرى نمى‏گذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مى‏رسد.فرياد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بيرون بيائيد!بيرون بيائيد!و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنيم!دختر پيغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود كه آتشى در دست دارد.

-عمر!چه شده؟چه خبر است؟

-على،عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند!

-كدام خليفه؟امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است.

-از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند.بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند.

-و اگر نيايند؟.

خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفته‏اند به پذيريد.

-عمر.مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى (2) .

-اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟يا نه خدا مى‏داند.

اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم،كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى‏كنم.بسيار بعيد و بلكه ناممكن مى‏نمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دسته‏هاى سياسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شيعه در سده‏هاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليت‏بسر مى‏برده‏اند.چنانكه مى‏بينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است،بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمى‏رود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست،ملايم‏تر يا سخت‏تر،ديده مى‏شود.طبرى نويسد:انصار گفتند ما جز با على بيعت نمى‏كنيم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت‏بخدا قسم اگر براى بيعت‏با ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند. (3)

راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟اينان كسانى بودند كه در روزهاى سخت‏بيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟.

على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد،بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است،بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند،سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت-بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مى‏خواهد.سند اين حكم چه بوده است؟آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة او لاحرفن بيوتهم (4)

بر فرض درست‏بودن روايت از جهت متن و سند،آيا اين حديث‏بر آن جمع قابل انطباق است؟اين حديث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟و از آن شگفت‏تر،آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آيا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند يا نمى‏پذيرفتند؟آيا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود،و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟.

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند،چرا در آن روز خواهان رياست‏شدند؟و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مى‏دانستند؟.

چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين،نخست‏به شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟شايد چنانكه گفتيم مى‏ترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ابو سفيان در آن روز كه بود؟حاكم دهكده كوچك نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تيره‏هاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دسته‏هاى ديگر با هم يكدست مى‏شدند،ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مى‏بردند؟و چه مى‏توانستند بكنند؟هيچ!آيا بيم آن مى‏رفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام اين پاسخ‏ها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مى‏رسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مى‏انديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود (5) و به تعبير ديگر از دو پايه‏اى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مى‏كردند:چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درست‏خواهد شد.درست است و ما مى‏بينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تامين كند،در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دين جدا ساخت؟بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مى‏گذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند،غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمى‏دانم.

شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مى‏انديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته،عالم پرهيزگار،و از خاندان پيغمبر،آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است،در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است:

«پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند،با ابو بكر بيعت كرد» (6)

آرى چنانكه فرزند على گفته است

«مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند،دينداران اندك خواهند بود.»

چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام،من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحه‏دار شود،نمى‏خواهم خود را در كارى داخل كنم كه دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خويش رفته‏اند،و حسابشان با اوست. اگر غم دين داشته‏اند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند،پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد.» (8) باز در جاى ديگر نوشته‏ام كه اگر نسل بعد و نسل‏هاى ديگر،در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مى‏شد.

دختر پيغمبر در بستر بيمارى

«صبت على مصائب لو انها صبت على الايام صرن لياليا» (9)

منصوب به فاطمه (ع)

مرگ پدر،مظلوم شدن شوهر،از دست رفتن حق،و بالاتر از همه دگرگونى‏هائى كه پس از رسول خدا -بفاصله‏اى اندك- در سنت مسلمانى پديد گرديد،روح و سپس جسم دختر پيغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانكه تاريخ نشان مى‏دهد،او پيش از مرگ پدرش بيمارى جسمى نداشته است.

نوشته نمى‏گويد،زهرا (ع) در آنوقت‏بيمار بود (10) !بعض معاصران نوشته‏اند فاطمه اساسا تنى ضعيف داشته است (11) .

نوشته مؤلف كتاب‏«فاطمة الزهراء»هر چند در بيمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد،لكن بى اشارت نيست.عقايد چنين نويسد:

«زهرا لاغر اندام،گندمگون و رنگ پريده بود.پدرش در بيمارى مرگ،او را ديد و گفت او زودتر از همه كسانم به من مى‏پيوندد (12) هيچيك از اين دو نويسنده سند خود را نياورده‏اند.

ظاهر عبارت عقايد اين است،كه چون پيغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و يا كم بنيه ديد بدو چنين خبرى داد.نمى‏خواهم چون بعض گويندگان قديم بگويم فاطمه (ع) در هر روزى بقدر يكماه و در هر ماهى بقدر يكسال ديگران رشد مى‏كرد (13) اما تا آنجا كه مى‏دانم و اسناد نشان مى‏دهد نه ضعيف بنيه و نه رنگ پريده و نه مبتلا به بيمارى بوده است.بيمارى او پس از اين حادثه‏ها آغاز شد. وى روزهائى را كه پس از مرگ پدر زيست،رنجور،پژمرده و گريان بود.او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمى‏كرد.و براى همين بود كه چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد.او مردن را بر زيستن بدون پدر شادى خود مى‏دانست.

داستان آنانرا كه بدر خانه او آمدند و مى‏خواستند خانه را با هر كس كه درون آنست آتش زنند،نوشتيم.چنانكه ديديم سندهاى قديمى چنان واقعه‏اى را ضبط كرده است.خود اين پيش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد كه رويدادهاى ديگر هم بدان افزوده شود.آيا راست است كه بازوى دختر پيغمبر را با تازيانه آزرده‏اند؟آيا مى‏خواسته‏اند با زور بدرون خانه راه يابند و او كه پشت در بوده است،صدمه ديده؟در آن گير و دارها ممكن است چنين حادثه‏ها رخ داده باشد.اگر درست است راستى چرا و براى چه اين خشونت‏ها را روا داشته‏اند؟چگونه مى‏توان چنين داستانرا پذيرفت و چسان آنرا تحليل كرد؟.

مسلمانانى كه در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقيدت خود سخت‏ترين شكنجه‏ها را تحمل كردند،مسلمانانى كه از مال خود گذشتند،پيوند خويش را با عزيزترين كسان بريدند،خانمان را رها كردند،بخاطر خدا به كشور بيگانه و يا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در ميدان كارزار بارها خود را عرضه هلاك ساختند،چگونه چنين حادثه‏ها را ديدند و آرام نشستند.راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است كه:

«آنجا كه آزمايش پيش آيد دينداران اندك خواهند بود». (14)

از نخستين روز دعوت پيغمبر تا اين تاريخ بيست و سه سال و از تاريخ هجرت تا اين روزها دهسال مى‏گذشت.در اين سالها گروهى دنياپرست كه چاره‏اى جز پذيرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند.دسته‏اى از اينان مردمانى تن آسان و رياست جو و اشراف منش بودند.طبيعت آنان قيد و بند دين را نمى‏پذيرفت.اگر مسلمان شدند براى اين بود كه جز مسلمانى راهى پيش روى خود نمى‏ديدند.

قريش اين تيره سركش كه رياست مكه و عربستان را از آن خويش مى‏دانست پس از فتح مكه،در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت.و چون از بيم جان و يا باميد جاه مسلمان شد،مى‏كوشيد تا اين قدرت را در انحصار خود گيرد.بسيار حقيقت پوشى و يا خوش باورى مى‏خواهد كه بگوئيم اينان چون يك دو جلسه با پيغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفته‏اند،در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نيز مسلمانى درست‏بودند.

از همچشمى و بلكه دشمنى عرب‏هاى جنوبى و شمالى در سده‏هاى پيش از اسلام آگاهيم (15) مردم حجاز بمقتضاى خوى بيابان نشينى،مردم يثرب را كه از تيره قحطانى بودند و بكار كشاورزى اشتغال داشتند خوار مى‏شمردند.قحطانيان يا عرب‏هاى جنوبى ساكن يثرب،پيغمبر اسلام را از مكه به شهر خود خواندند،بدو ايمان آوردند،با وى پيمان بستند.در نبردهاى بدر،احد،احزاب،و غزوه‏هاى ديگر با قريش در افتادند،و سرانجام شهر آنان را گشودند.قريش هرگز اين خوارى را نمى‏پذيرفت.از اين گذشته مردم مدينه در سقيفه چشم به خلافت دوختند.تنها با تذكرات ابو بكر كه پيغمبر گفته است‏«امامان بايد از قريش باشند»عقب نشستند. اگر انصار چنانكه گرد پيغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مى‏شدند و اگر حريم حرمت اين خانواده همچنان محفوظ مى‏ماند، چه كسى تضمين مى‏كرد كه قحطانيان بار ديگر دماغ عدنانيان را بخاك نمالند.اينها حقيقت‏هائى بود كه دست دركاران سياست آنروز آنرا بخوبى مى‏دانستند.ما اين واقعيت را بپذيريم يا خود را بخوش باورى بزنيم و بگوئيم همه ياران پيغمبر در يك درجه از پرهيزگارى و فداكارى بوده‏اند و چنين احتمالى درباره آنان نمى‏توان داد،حقيقت را دگرگون نمى‏سازد.دشمنى ميان شمال و جنوب پس از عقد پيمان برادرى بين مهاجر و انصار در مدينه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پيغمبر نخستين نشانه آن ديده شد.و در سالهاى بعد آشكار گرديد.و چنانكه آشنايان به تاريخ اسلام مى‏دانند،اين درگيرى بين دو تيره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند.

من نمى‏گويم خداى نخواسته همه ياران پيغمبر اين چنين مى‏انديشيدند.در بين مضريان و يا قريشيان نيز كسانى بودند كه در گفتار و كردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنيا را و گاه براى رعايت‏حكم الهى از برادر و فرزند خود هم مى‏گذشتند،اما شمار اينان اندك بود.آيا مى‏توان بآسانى پذيرفت كه سهيل بن عمرو،عمرو بن عاص،ابو سفيان و سعد بن عبد الله بن ابى سرح هم غم دين داشتند؟بسيار ساده‏دلى مى‏خواهد كه ما بگوئيم آنكس كه يك روز يا چند مجلس يا يك ماه يا يكسال صحبت پيغمبر را دريافت،مشمول حديثى است كه از پيغمبر آورده‏اند«ياران من چون ستارگانند بدنبال هر يك كه رفتيد،راه را يافته‏ايد»من بدين كارى ندارم كه اين حديث از جهت متن و سند درست است‏يا نه،اين كار را بعهده محدثان مى‏گذارم،آنچه مسلم است اينكه در آنروزها يا لا اقل چند سال بعد،اصحاب پيغمبر رو بروى هم قرار گرفتند.چگونه مى‏توان گفت هم آنان كه بدنبال على عليه‏السلام رفتند و هم كسانى كه پى طلحه و زبير و معاويه را گرفتند راه راست را يافته‏اند.

خواهند گفت‏خليفه و ياران او از نخستين دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند.درست است.اما از خليفه و يك دو تن ديگر كه بگذريم پايه حكومت را چه گروهى جز قريش استوار مى‏كرد؟و مجريان حكومت كدام طايفه بودند؟براى استقرار حكومت‏بايد قدرت يك پارچه شود.و براى تامين اين قدرت بايد هر گونه مخالفتى سركوب گردد و بسيار طبيعى است كه با دگرگونى شرايط، منطق هم دگرگون شود.


پى‏نوشت‏ها:

1.انساب الاشراف ص 582.

2.عقد الفريد ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586.

3.طبرى ج 4 ص 1818.

4. (كنز العمال.صلوة حديث 2672) .

5.تحليلى از تاريخ اسلام.بخش يك ص 91.

6.طبرى ج 4 ص 1825.

7.پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.

8.«ما سل سيف فى الاسلام على قاعدة دينية مثل ما سل على الامامة في كل زمان‏» (الملل و النحل ص 16 ج 1) .

9.در اين بلا بجاى من ار روزگار بود روز سپيد او شب تاريك مى‏نمود

10.انساب الاشراف ص 405.

11.فاطمه فاطمه است ص 117.

12.فاطمة الزهراء ص 66.

13.روضة الواعظين ص 144.

14.فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون (حسين بن على عليه السلام) .

15.رجوع شود به پس از پنجاه سال ص 69 چاپ دوم و نيز رجوع شود به فصل‏«براى عبرت تاريخ‏»در همين كتاب.

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:14 توسط محمد حسن| |

در خانه پيامبر ( صلى الله عليه و آله) صداى شيون بلند بود. فرزندان فاطمه ( عليها السلام) حسن و حسين و زينب و ام كلثوم (ع) مى‏گريستند، اما زهرا (ع) بيش از هر كس از غم اين مصيبت مى‏سوخت. على ( عليه السلام) در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود به غسل و كفن پيامبر (ص) مشغول گرديد. قطره‏هاى آب بر پيكر پاك پيامبر (ص) فرو مى‏غلطيد و در آن سوى اين ماتمكده، عده‏اى در سقيفه (1) گرد آمده بودند تا در مورد جانشين پيامبر (ص) تصميم بگيرند. هنوز كار شستشوى پيامبر (ص) تمام نشده فرياد الله اكبر برخاست على به عباس فرمود: اين تكبير براى چيست؟

عباس پاسخ داد: يعنى آنچه نبايد بشود انجام شد. (2)

ديرى نپاييد جماعتى بسوى خانه فاطمه ( عليها السلام) به حركت در آمدند از بيرون خانه صدايى بلند شد: بيرون بياييد وگرنه همه شما را آتش مى‏زنيم.

خانه فاطمه ( عليها السلام) خانه وحى بود. خانه‏اى كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله) هرگاه مى‏خواست به آن وارد شود اجازه مى‏گرفت، جبرئيل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمى‏شد، اما با كمال تاسف پس از رحلت پيامبر (ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهديد قرار گرفتند، اين حادثه‏اى نيست كه ساخته و پرداخته شيعه باشد زيرا قديمترين و موثق‏ترين مورخان اهل سنت نظير طبرى، ابن قتيبه دينورى، بلاذرى و ابن عبد ربه به نقل اين واقعه پرداخته‏اند. هر چند هرگز قصد ما اين نيست كه با بيان اين مطالب احساسات عده‏اى از برادران مسلمان خويش را ناديده انگاريم زيرا آنان كه در گذر اين حادثه بودند اكنون نزد خدايند و او بهترين داورست، ليكن ذكر بيطرفانه حقايق تاريخى امرى است كه يك تاريخ نگار امانتدار از بيان آن ناچار است. بلاذرى ـ متوفاى 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفاى 328 ـ پيرامون اين حادثه چنين مى‏نويسند:

پس از ماجراى سقيفه عده‏اى بسوى خانه وحى براه افتادند در بيرون خانه عمر فرياد زد بيرون بياييد! بيرون بياييد و گرنه خانه را با اهلش آتش مى‏زنيم!

فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را ديد كه آتشى در دست دارد.

فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمى‏ترسى چه شده است؟

عمر پاسخ داد: بايد على و بنى‏هاشم به مسجد بيايند و با خليفه رسول الله بيعت كنند! فاطمه (ع) پاسخ داد كدام خليفه؟ خليفه رسول الله اكنون در كنار پيكر پيامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبكر پيشواى مسلمين است. مردم در سقيفه با او بيعت كرده‏اند. بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند. اگر هم نيايند خانه را با اهلش به آتش مى‏كشم مگر اينكه بيعت را بپذيرند.

فاطمه (ع) فرمود: عمر آيا مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

و او گفت: بله. (3)

طبرى ـ متوفاى 310 ه ـ كه برخى او را پيشواى تاريخ نگاران اهل سنت مى‏دانند با همه احتياطى كه بطور معمول در نگاشتن چنين مطالبى دارد مى‏نويسد:

عمر بسوى خانه على رفت. در آنجا گروهى از مهاجران و طلحه و زبير گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر براى بيعت با ابوبكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد. زبير با شمشير از نيام برآمده بيرون جهيد. اما پايش لغزيد و با صورت به زمين خورد مردم بر سرش ريختند و او را گرفتند. (4)

ابن قتيبه دينورى ـ متولد 213 و متوفاى 276 ـ ماجرا را چنين نوشته است: ابوبكر رضى الله عنه سراغ عده‏اى را كه از بيعتش تخلف كرده و نزد على كرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بيرون نيامدند. او مقدارى هيزم خواست و گفت: بخدايى كه جان عمر بدست اوست بيرون مى‏آييد يا خانه را با آنكس كه در اوست به آتش مى‏كشم! به او گفتند: اى اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد. (5)

شهرستانى در كتاب الملل و نحل از قول نظام يكى از علماى بزرگ معتزله ـ متوفاى 231 نقل مى‏كند: در روز بيعت به شكم فاطمه چنان ضربتى خورد كه فرزندش (محسن) را سقط كرد. (6)

در منابع شيعه ماجرا با صراحت بيشترى بيان شده است سليم بن قيس هلالى ـ متوفاى 90 ه ـ . چنين مى‏نويسد: وقتى اهلبيت در پاسخ تهديدها از خانه بيرون نيامدند درب خانه به آتش كشيده شد. فاطمه ( عليها السلام) پشت درب خانه آمد و در اين ماجرا بين درب و ديوار قرار گرفت و بر او فشارى سخت وارد شد. قنفذ با تازيانه بر بازوى فاطمه ( عليها السلام) نواخت. (7) طبرى شيعى ـ متوفاى قرن 4 ـ مى‏نويسد: قنفذ با غلاف شمشير به او زد محسن فاطمه (ع) سقط شد و بدان خاطر به بيمارى سختى دچار گشت. (8)


پى‏نوشتها:

.1 نگاه كنيد به تصوير

.2 انساب الاشراف ص .582

.3 انساب الاشراف ص 586 عقد الفريد ج 5 ص 12 و چاپ ديگر ج 2 ص .197

.4 تاريخ طبرى 2 ص .443

.5 الامامه و السياسه ج 1 ص .19

.6 الملل و النحل ج 1 ص .57

.7 كتاب سليم بن قيس ص .249

.8 دلائل الامامه ص .45

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:24 توسط محمد حسن| |

«فدك، روستايى است كه فاصله آن تا مدينه دو روز و بنا بر قولى سه روز است.در آن چشمه‏اى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت اين زمين را از راه انعقاد صلح به غنيمت‏به رسول خدا (ص) داد.و سرزمينى است كه از راه صلح فتح شده است.در برخى موارد جان مردم آن سرزمين حفظ مى‏شود و زمين آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مى‏كنند كه تمام يا قسمتى از آن سرزمين از آن پيامبر (ص) باشد.اين سرزمينى بود كه هيچ مركب و مركب سوارى در آن نتاخته بود و تماما و خالصا متعلق به پيغمبر است.»

در اين مجلد،ما در دو جا از فدك ياد كرده‏ايم،يكى پس از ذكر«غزوه خيبر»و ديگرى پس از ذكر«سريه ذات السلاسل‏»،زيرا پيامبر (ص) سريه‏اى را با على (ع) به فدك اعزام كرد چون پى برده بود كه مردم فدك مى‏خواهند با اهالى خيبر بر ضد پيامبر (ص) همدست‏شوند.اين واقعه پيش از فتح خيبر روى داده است.اهل فدك با شنيدن خبر آمدن على (ع) ،و همراهانش راه گريز در پيش گرفتند.على (ع) ،نيز اموال و داراييهاى آنان را به غنيمت گرفت.اما فدك آن روز توسط مسلمانان فتح نشد.در پى اين سريه مردم فدك كه ترسيده بودند دست از يارى اهالى خيبر برداشتند و چون خيبر به دست مسلمانان افتاد،مردم فدك بيشتر بيمناك شده به پيامبر (ص) پيغام فرستادند و با او مصالحه كردند.

محدثان و سيره نويسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب كتاب المغازى روايت كرده است:

«چون رسول خدا (ص) از كار خيبر فراغ يافت،خداوند در دلهاى ساكنان فدك ترس‏انداخت.آنان به رسول خدا (ص) پيغام دادند و با او بر نيمى از فدك مصالحه كردند.»وى گويد:«فدك خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زيرا هيچ مركب و مركب سوارى بر آن نتاخته بود.

پيامبر مردم فدك را در همان ديارشان ابقا كرد و با آنان بر همين نيمه از زمين پيمان مزارعه و مساقات بست.

چون پيامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار ميراث خود شد.ابو بكر از پيامبر (ص) روايت كرد كه گفت:ما گروه پيامبران،ارث برجاى نمى‏گذاريم و آن چه باقى گذاريم صدقه است.اصوليون اهل سنت نيز به اين حديث،بنا بر آن كه خبر واحد را حجت مى‏دانند،احتجاج مى‏كنند.»آنها مى‏گويند:ابو بكر اين حديث را نقل كرده است و اصحاب آن را پذيرفته‏اند پس اجماع شده است.

از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خويش شد و گفت كه پيامبر فدك را به او بخشيده است.ابو بكر از او شاهد خواست.على و ام ايمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابو بكر گفت:اى دختر رسول خدا!مى‏دانى كه جز شهادت دو مرد يا شهادت يك مرد و دو زن مورد قبول نيست.

ابن ابى الحديد گويد:

«از على بن الفارقى مدرس مدرسه غريبه بغداد پرسيدم:آيا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟گفت:آرى گفتم.پس چرا اگر راست مى‏گفت ابو بكر فدك را به او باز پس نداد؟!تبسمى كرد و با همه وقار و جديت و حياى خود سخن لطيف و نيكويى گفت.وى اظهار داشت:اگر آن روز ابو بكر به مجرد دعوى فاطمه،فدك را به او پس مى‏داد،فردا دوباره فاطمه پيش او مى‏رفت و براى همسر خويش خلافت را ادعا مى‏كرد و ابو بكر را از مقام خلافت‏خلع مى‏كرد و آنگاه ابو بكر هيچ عذر و دفاعى از خود نداشت.زيرا ابو بكر به خود قبولانيده بود كه فاطمه در آن چه ادعا مى‏كند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بينه نياز ندارد!»

ابن ابى الحديد گويد:

«اگر چه الفارقى اين حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مى‏توان درست دانست.»

فاطمه به روايت ابو بكر اذعان نكرد و همچنان بر گرفتن عطاى خويش از پيامبر (ص) پاى فشارى به خرج مى‏داد.

بخارى در صحيح در باب‏«فرض الخمس‏»از عايشه ام المؤمنين نقل كرده است كه فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پيامبر از ابو بكر خواست ميراثش را از آن چه كه خداوند به پيامبرش بخشيده بود،برايش تقسيم كند.اما ابو بكر به او گفت:

رسول خدا فرموده است:«ما ارث نمى‏گذاريم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است.»فاطمه (س) با شنيدن اين جواب خشمگين شد و از ابو بكر تا گاه مرگ كناره جست.او شش ماه پس از رسول خدا زيست.

عايشه گويد:فاطمه خواستار بهره خود از ميراث رسول خدا (ص) از خيبر و فدك و صدقه‏اش در مدينه شد،اما ابو بكر از دادن آنها امتناع كرد.

بخارى همچنين در صحيح همان قولى را كه از كتاب المغازى درباره غزوه خيبر نقل كرديم،آورده است تا آن جا كه مى‏گويد:

«وقتى ابو بكر از باز پس دادن فدك امتناع ورزيد فاطمه از او به كلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن كه از دنيا رفت.چون وفات يافت همسرش شبانه او را به خاك سپرد و ابو بكر را مطلع نساخت و خود بر پيكر او نماز گزارد.»

ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبير نقل كرده است كه عايشه همسر پيامبر (ص) به او خبر داد كه فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پيامبر (ص) از ابو بكر خواست تا ميراث او را كه خداوند به پيامبرش ارزانى داشته بود،برايش تقسيم كند، اما ابو بكر به او گفت كه رسول خدا فرمود:

«ما ميراث برده نشويم و آن چه بر جاى گذاريم صدقه است.»فاطمه از شنيدن اين سخن خشمگين شد،وى شش ماه پس از وفات پيامبر (ص) زيست.

بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) كه فرمود:«لا نورث،ما تركناه صدقة‏»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عايشه،نقل كرده است كه فاطمه و عباس نزد ابو بكر آمده خواستار ميراث خود از رسول خدا شدند.آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمين پيامبر از فدك و سهم او از خيبر آمده بودند.ابو بكر به آن دو گفت:از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود:

«ما ارث برده نشويم آن چه باقى گذاريم صدقه است.كه خاندان محمد (ص) از اين مال مى‏خورند.»

وى گويد:

«پس فاطمه از ابو بكر دورى جست و تا زمانى كه مرد با ابو بكر سخن نگفت.»

اما احمد نيز از عبد الرزاق از معمر،همين روايت را نقل كرده است.همچنين احمد از يعقوب بن ابراهيم از پدرش از صالح بن كيسان از زهرى از عروه از عايشه،نقل كرده است كه‏گفت:

«فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابو بكر خواست تا ميراثش را از آن چه كه خداوند بر پيامبر بخشيده بود،تقسيم كند. اما ابو بكر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود:

«ما ارث برده نشويم و آن چه باقى گذاريم صدقه است.»فاطمه خشمگين شد و ابو بكر را ترك كرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پيامبر زندگى كرد.آنگاه وى تمام حديث را نقل كرده است.ابن كثير در تاريخ خود از امام احمد نقل كرده است كه گفت:چنان كه معلوم است على هم به اين روايت اذعان نكرده است.او در يكى از خطبه‏هايش گويد:

«بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سايه افكنده بود تنها فدك بود كه نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه ديگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى است‏خداوند.»

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:29 توسط محمد حسن| |

سران قريش تصميم گرفتند كه از هر قبيله فردى انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نيمه شب يكباره بر خانه محمد صلى الله عليه و آله و سلم هجوم برده، او را قطعه قطعه كنند. بدين طريق، هم مشركان از تبليغات او آسوده مى‏شدند وهم خون او در ميان قبايل عرب پخش مى‏شد ولذا خاندان هاشم نمى‏توانست‏با تمام قبايلى كه در ريختن خون وى شركت كرده بودند به خونخواهى ومبارزه برخيزند.

فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت ودستور الهى را به او ابلاغ كرد كه بايد هرچه زودتر مكه را به عزم يثرب ترك كند.

شب مقرر فرا رسيد.مكه ومحيط خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تاريكى شب فرو رفته بود. ماموران مسلح قريش هر يك از سويى به جانب خانه رسول خدا روى آوردند.اكنون پيامبر بايد با استفاده از شيوه غافلگيرى خانه را ترك كرده، در عين حال، چنين وانمود كند كه در خانه است ودر بستر خود آرميده است. براى اجراى اين نقشه لازم بود كه فرد جانبازى در بستر او بخوابد وروانداز سبز پيامبر را به خود بپيچد تا افرادى كه نقشه قتل او را كشيده‏اند تصور كنند كه او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در كوچه وبيرون مكه جلوگيرى نكنند. اما كيست كه از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پيامبر بخوابد؟ اين فرد فداكار، لابد كسى است كه پيش از همه به وى ايمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانه‏وار، گرد شمع وجود او گرديده است. آرى، اين شخص شايسته كسى جز حضرت على عليه السلام نيست واين افتخار بايد نصيب وى شود.

از اين رو، پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:مشركان قريش نقشه قتل مرا كشيده‏اند وتصميم گرفته‏اند كه به طور دسته جمعى به خانه من هجوم آورند ومرا در ميان بستر بكشند. از اين جهت از طرف خدا مامورم كه مكه را ترك كنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابى وآن پارچه سبز را به خود بپيچى تا آنان تصور كنند كه من هنوز در خانه‏ام ودر بسترم آرميده‏ام ومراتعقيب نكنند. وحضرت على عليه السلام در اطاعت امر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آغاز شب در بستر آن حضرت آرميد.

چهل نفر آدمكش اطراف خانه پيامبر رامحاصره كرده بودند واز شكاف در به داخل مى‏نگريستند ووضع خانه را عادى مى‏ديدند وگمان مى‏كردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نمى‏ماند.

اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم، با اين مراقبت‏شديد، چگونه خانه را ترك گفت.

بسيارى از سيره نويسان بر آنند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه آياتى از سوره يس را قرائت مى‏كرد (1) صف محاصره كنندگان را شكافت وآنچنان ازميانشان عبور كرد كه احدى متوجه نشد.امكان اين مطلب قابل انكار نيست; چه هرگاه مشيت الهى بر اين تعلق گيرد كه پيامبر خود را از طريق اعجاز وبه طور غير عادى نجات دهد، هيچ چيز نمى‏تواند مانع از آن شود. ولى سخن اينجاست كه قراين زيادى حكايت مى‏كند كه خدا نمى‏خواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد، زيرا در اين صورت لازم نبود كه حضرت على در بستر پيامبر بخوابد وخود پيامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زيادى راه مدينه را در پيش گيرد.

برخى نيز مى‏گويند هنگامى كه پيامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپيامبر از غفلت آنان استفاده كرد. ولى اين نظر دور از حقيقت است وهرگز شخص عاقل باور نمى‏كند كه چهل آدمكش كه خانه را براى اين محاصره كرده بودند كه پيامبر از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بكشند، ماموريت‏خود را آنچنان سرسرى بگيرند كه همگى با خيال آسوده بخوابند!

ولى بعيد نيست،همان طور كه برخى نوشته‏اند، پيامبر پيش از گرد آمدن تروريستها، خانه را ترك گفته بود. (2)

يورش به خانه وحى

ماموران قريش، در حالى كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود، منتظر لحظه‏اى بودند كه همگى به خانه وحى يورش آورند وخون پيامبر را كه در بسترش آرميده است‏بريزند. آنان از شكاف در به خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏نگريستند واز فرط فرح در پوست نمى‏گنجيدند وتصور مى‏كردند كه به زودى به آخرين آرزوى خود خواهند رسيد. ولى على عليه السلام، با قلبى مطمئن وخاطرى آرام، در خوابگاه پيامبر دراز كشيده بود، زيرا مى‏دانست كه خداوند پيامبر عزيز خود رانجات داده است.

دشمنان، نخست تصميم گرفته بودند كه نيمه شب به خانه پيامبر هجوم آورند، ولى به عللى از اين تصميم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند وماموريت‏خود را انجام دهند. پرده‏هاى تيره شب به كنار رفت وصبح صادق سينه افق را شكافت. ماموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند واز اينكه در آستانه تحقق بزرگترين آرزوى خود بودند از شادى در پوست‏خود نمى‏گنجيدند، اما وقتى وارد خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند حضرت على عليه السلام را به جاى پيامبر يافتند.خشم وتعجب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت على كردند وپرسيدند محمد كجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مى‏خواهيد؟ در اين موقع، از فرط عصبانيت‏به سوى حضرت على عليه السلام حمله بردند واو را به سوى مسجد الحرام كشيدند، ولى پس از بازداشت مختصرى ناگزير آزادش ساختند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مى‏فشرد تصميم گرفتند كه از پاى ننشينند تا جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كشف كنند. (3)

قرآن مجيد براى اينكه اين فداكارى بى نظير در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طى آيه‏اى جانبازى حضرت على عليه السلام را مى‏ستايد واو را از كسانى مى‏داند كه جان به كف در راه كسب رضاى خدا مى‏شتابند:

ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد . (بقره:207)

برخى از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند از دست مى‏دهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است.


پى‏نوشت‏ها:

1- منظور آيات هشتم ونهم ازاين سوره است.

2- سيره حلبى، ج‏2، ص 32.

3- تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏97.

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:51 توسط محمد حسن| |

چون امير مؤمنان (ع) توسط ابن ملجم مضروب شد، طبق روايت‏حاكم در مستدرك، نسبت‏به او سفارش كرد و گفت: به او نيكى كنيد.اگر زنده ماندم يا مى‏بخشم يا قصاص مى‏كنم و اگر دنيا را وداع گفتم، شما خود در مجازات او شتاب كنيد كه من در پيشگاه خداى عزوجل خصم اويم.در روايتى ديگر كه حاكم نقل كرده نيز آمده است: چون ابن ملجم را به نزد على (ع) آوردند آن حضرت فرمود: با او همان كنيد كه رسول خدا (ص) درباره كسى كه مى‏خواست او را بكشد كرد.وى فرمان داد تا او را بكشند و به آتش بسوزانند. طبرى گويد: چون على (ع) رحلت‏يافت، حسن (ع) ابن ملجم را طلبيد.او را حاضر كردند. ابن ملجم به حسن (ع) گفت: من با خدا پيمانى نبسته‏ام جز آنكه بدان وفا كرده‏ام.من در حطيم با خدا پيمان بستم كه على و معاويه را بكشم يا خود كشته شوم. پس اگر مايل باشى مرا واگذار تا معاويه را نيز بكشم و عهد خدا بر من باد اگر او را نكشتم و زنده ماندم به نزد تو باز آيم و دستم را در دست تو بنهم.حسن (ع) به او پاسخ داد: هرگز به خدا سوگند مگر آنكه آتش را ببينى.سپس او را جلو انداخت و كشت.پس مردم جنازه او را گرفته در پوريا پيچيدند و آتش زدند. شيخ مفيد در ارشاد گويد: ام هيثم دختر اسود نخعى درخواست كرد جنازه ابن ملجم را به او ببخشند تا وى آن را آتش بزند.پس جنازه را به او بخشيدند و او نيز آن را به آتش سوزانيد.حاكم در مستدرك به سند خود از ابو اسحاق همدانى نقل كرده است كه گفت: ديدم قاتل على بن ابيطالب را كه در ميان نيزه‏داران به آتش سوزانده شد.
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 18:13 توسط محمد حسن| |

اين وصيت، گرچه خطاب به حسنين - عليهما السلام - است ولى در حقيقت‏براى تمام بشر تا پايان عالم است. اين وصيت را عده‏اى از محدثان ومورخانى كه قبل از مرحوم سيد رضى وبعد از او مى‏زيسته‏اند با ذكر سند نقل كرده‏اند. (1) البته اصل صيت‏بيشتر از آن است كه مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه آورده است. اينك قسمتى از آن را مى‏آوريم:

 

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما و لا تاسفا على شي‏ء منها زوي عنكما و قولا بالحق و اعملا للاجر و كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا.

 

شما را به تقوى وترس از خدا سفارش مى‏كنم واينكه در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد وبر آنچه از دنيا از دست مى‏دهيد تاسف مخوريد. سخن حق را بگوييد وبراى اجر وپاداش (الهى) كار كنيد ودشمن ظالم وياور مظلوم باشيد.

 

اوصيكما وجميع ولدي واهلي و من بلغه كتابي بتقوى الله و نظم امركم وصلاح‏ذات بينكم، فاني سمعت جدكمصلى الله عليه و آله و سلم يقول:«صلاح ذات البين افضل من عامة الصلاة والصيام‏».

 

من، شما وتمام فرزندان وخاندانم وكسانى را كه اين وصيتنامه‏ام به آنان مى‏رسد به تقوى وترس از خداوند ونظم امور خود واصلاح ذات البين سفارش مى‏كنم، زيرا كه من ازجد شما صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:اصلاح ميان مردم از يك سال نماز وروزه برتر است.

 

الله الله في الايتام فلا تغبوا افواههم ولا يضيعوا بحضرتكم.والله الله في جيرانكم فانهم وصية نبيكم.ما زال يوصي بهم حتى ظننا انه سيورثهم.

 

خدا را خدا را در مورد يتيمان; نكند كه گاهى سير وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسيدگى از بين بروند.

 

خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتارى كنيد، چرا كه آنان مورد توصيه وسفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت‏به همسايگان سفارش مى‏فرمود تا آنجا كه ما گمان برديم به زودى سهميه‏اى از ارث برايشان قرار خواهد داد.

 

والله الله في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم.و الله الله في الصلاة فانها عمود دينكم.و الله الله في بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.

 

خدا را خدا را در توجه به قرآن; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند. خدا را خدا را در مورد نماز، كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان; تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خالى نگذاريد، كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى‏شويد وبلاى الهى شما را فرا مى‏گيرد.

 

والله الله في الجهاد باموالكم وانفسكم و السنتكم في سبيل الله. وعليكم بالتواصل والتباذل واياكم والتدابر و التقاطع. لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم.

 

خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها وزبانهاى خويش در راه خدا. وبر شما لازم است كه پيوندهاى دوستى ومحبت را محكم كنيد وبذل وبخشش را فراموش نكنيد واز پشت كردن به هم وقطع رابطه برحذر باشيد. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنيد كه اشرار بر شما مسلط مى‏شوند وسپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمى‏گردد.

 

سپس فرمود:

 

اى نوادگان عبد المطلب، نكند كه شما بعد از شهادت من دست‏خود را از آستين بيرون آوريد ودر خون مسلمانان فرو بريد وبگوييد اميرمؤمنان كشته شد واين بهانه‏اى براى خونريزى شود.

 

...الا لا تقتلن بي الا قاتلي. انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة، و لا تمثلوا بالرجل، فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:«اياكم و المثلة و لو بالكلب العقور». (2)

 

آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد كه هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت‏بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. وزنهار كه او را مثله نكنيد(گوش وبينى واعضاى او را نبريد)، كه من از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود:«از مثله كردن بپرهيزيد، گرچه نسبت‏به سگ گزنده باشد».


پى‏نوشتها:

1- ابو حاتم سجستانى، المعمرون والوصايا، ص‏149; تاريخ طبرى، ج‏6، ص 85; تحف العقول، ص‏197; من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص 141; كافى، ج‏7، ص 51; در مروج الذهب، (ج‏2، ص 425) قسمتى از آن نقل شده است; مقاتل الطالبيين، ص 38.

2- نهج البلاغه، نامه شماره‏47

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:29 توسط محمد حسن| |

شهادت در محراب عبادت جنگ نهروان پايان يافت وعلى عليه السلام به كوفه مراجعت فرمود، ولى عده‏اى از خوارج كه در نهروان توبه كرده بودند دوباره زمزمه مخالفت‏سردادند وبناى فتنه وآشوب گذاشتند. على عليه السلام براى آنان پيام فرستاد وآنان را به آرامش دعوت كرد واز مخالفت‏با حكومت‏برحذر داشت، ولى چون از هدايت ايشان نااميد شد با قدرت آن گروه ماجراجو وطغيانگر راتار ومار كرد ودر نتيجه برخى از آنان كشته وزخمى شدند وعده‏اى هم پا به فرار گذاشتند. يكى از فراريان خوارج، عبدالرحمان بن ملجم از قبيله مراد بود كه به مكه گريخت. فراريان خوارج مكه را مركز عمليات خود قرار دادند وسه تن از آنان به نامهاى عبدالرحمان بن ملجم مرادى وبرك بن عبد الله وعمرو بن بكر تميمى (2) در يكى از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز وخونريزيها وجنگهاى داخلى را بررسى كردند و از نهروان وكشتگان خود ياد كردند وسرانجام به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين خونريزى وبرادر كشى على عليه السلام ومعاويه وعمروعاص هستند واگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمانان تكليف خود را خواهند دانست وبه ميل خود خليفه‏اى انتخاب خواهند كرد. پس اين سه نفر با هم پيمان بستند وآن را به سوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنان متعهد كشتن يكى از سه نفر گردد. ابن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد وعمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمروعاص گرديد وبرك بن عبدالله نيز قتل معاويه را به عهده گرفت . (3) نقشه اين توطئه به طور محرمانه در مكه كشيده شد وبراى اينكه هر سه نفر در يك وقت هدف خود را عملى سازند، شب نوزدهم ماه مبارك رمضان را تعيين كردند وهر يك براى انجام ماموريت‏خود به سوى شهر مورد نظر خود حركت كرد. عمروبن بكر براى كشتن عمروعاص به مصر رفت وبرك بن عبد الله براى قتل معاويه به سوى شام حركت كرد وابن ملجم نيز راهى كوفه شد. (4) برك بن عبدالله در شام به مسجد رفت ودر شب موعود در صف اول به نماز ايستاد ودر حالى كه معاويه سر به سجده داشت‏با شمشير به او حمله كرد ولى، در اثر اضطراب روحى ودستپاچگى، شمشير او به خطا رفت وبه جاى سر بر ران معاويه فرود آمد ومعاويه زخم شديدى برداشت. او را فورا به خانه‏اش منتقل كردند وبسترى شد. وقتى ضارب را در پيش او حاضر كردند معاويه از او پرسيد:چگونه بر اين كار جرات كردى؟ گفت:امير مرا معاف دارد تا مژده‏اى به او بدهم. معاويه گفت:مژده تو چيست؟ برك گفت: على را امشب يكى از همدستهاى من كشته است واگر باور ندارى مرا توقيف كن تا خبر آن به تو برسد، واگر كشته نشده باشد من تعهد مى كنم كه بروم واو را بكشم وباز نزد تو آيم. معاويه او را تا رسيدن خبر قتل على عليه السلام نگه داشت وچون خبر مسلم شد او را رها كرد وبنابه نقل ديگر همان وقت او را به قتل رساند. (5) طبيبان چون زخم معاويه را معاينه كردند گفتند:اگر امير اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه كرد وگرنه محل زخم بايد با آتش داغ شود.معاويه از داغ كردن با آتش ترسيد وبه قطع نسل راضى شد وگفت: يزيد وعبدالله براى من كافى هستند. (6) عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت ودر صف اول به نماز ايستاد . از قضا در آن شب عمروعاص راتب شديدى عارض شده بود كه از التهاب وكسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود وخارجة بن حنيفه(حذافه) (7) را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود وعمرو بن بكر او را به جاى عمروعاص كشت وچون جريان را دانست گفت:«اردت عمرا واراد الله خارجة‏» (8) . يعنى: من كشتن عمرو را خواستم و خدا كشتن خارجه را. اما عبد الرحمان بن ملجم مرادى در روز بيستم ماه شعبان سال 40 هجرى به كوفه آمد. گويند چون على عليه السلام از آمدنش با خبر شد فرمود: آيا رسيد؟ همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده واكنون هنگام آن است. ابن ملجم در خانه اشعث‏بن قيس فرود آمد ويك ماه در خانه او ماند وهر روز، با تيز كردن شمشير خود را آماده مى كرد. (9) در آنجا با دخترى به نام قطام، كه او نيز از خوارج بود، مواجه شد وعاشق او گرديد. طبق نقل مسعودى، قطام دختر عموى ابن ملجم بود وپدر وبرادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند. قطام از زيباترين دختران كوفه بود وچون ابن ملجم او را ديد همه چيز را فراموش كرد ورسما از وى خواستگارى نمود. (10) قطام گفت:من با كمال ميل تو را به همسرى خود مى پذيرم مشروط بر اينكه مهريه مرا مطابق ميل من قرار دهى. عبدالرحمان گفت:بگو بدانم مقصودت چيست؟ قطام كه عاشق را تسليم ديد، مهر را سنگين كرد وگفت:سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز وقتل على بن ابى طالب. ابن ملجم: تصور نمى كنم مرا بخواهى وآن وقت قتل على را به من پيشنهاد كنى! قطام: تو سعى كن او را غافلگير كنى. در آن صورت، اگر او را بكشى هر دو انتقام خود را گرفته‏ايم وروزگار خوشى خواهيم داشت واگر در اين راه كشته شوى جزاى اخروى وآنچه خداوند براى تو ذخيره كرده است از نعمتهاى اين جهان بهتر وپايدارتر است. ابن ملجم:بدان كه من جز براى اين كار به كوفه نيامده‏ام. (11) شاعر در باره مهريه قطام گفته است: فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة ثلاثة آلاف و عبد وقينة فلامهر اعلى من علي و ان علا كمهر قطام من فصيح واعجم وقتل علي بالحسام المصمم ولا قتل الا دون قتل ابن ملجم (12) من نديدم مهرى را كه صاحب كرمى، اعم از عرب وعجم، آن را عهده دار شود مثل مهر قطام وآن عبارت بود از سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز و قتل على بن ابى طالب‏عليه السلام به تيغ تيز برنده.وهيچ مهرى گرانتر از على‏عليه السلام نيست هرچند گرانمايه باشد وهيچ جنايتى بدتر از جنايت ابن ملجم نخواهد بود. قطام گفت:من جمعى را از قبيله خود با تو همراه مى كنم كه تو را در اين باره يارى دهند وهمين كار راهم كرد ومرد ديگرى از خارجيان كوفه به نام وردان بن مجالد از همان قبيله تيم الرباب را با وى همراه ساخت. ابن ملجم كه مصمم به قتل على عليه السلام بود با يكى از خوارج به نام شبيب بن بجره كه از قبيله اشجع بود ملاقات كرد وبه او گفت: آيا طالب شرف دنيا وآخرت هستى؟!پرسيد: منظورت چيست؟گفت: به من در قتل على بن ابى طالب كمك كن. شبيب گفت: مادرت به عزايت‏بنشيند، مگر تو از خدمات وسوابق وفداكاريهاى على در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اطلاع ندارى؟ ابن ملجم گفت:واى بر تو، مگر نمى دانى كه او قائل به حكميت مردم در كلام خدا شد وبرادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟ بنابراين، به انتقام برادران دينى خود، او را خواهيم كشت. (13) شبيب پذيرفت وابن ملجم شمشيرى تهيه كرد وآن را با زهرى مهلك آب داد وسپس در موعد مقرر به مسجد كوفه آمد. آن دو در آنجا با قطام، كه در روز جمعه سيزدهم ماه رمضان معتكف بود، ملاقات كردند و او به آن دو گفت كه مجاشع بن وردان بن علقمه نيز داوطلب شده است كه با آنان همكارى كند. چون هنگام عمل فرا رسيد قطام سرهاى آنان را با دستمالهاى حرير بست وهر سه شمشيرهاى خود را به دست گرفتند وشب را با كسانى كه در مسجد مى ماندند به سر بردند ودر مقابل يكى از درهاى مسجد كه معروف به «باب السده‏» بود نشستند. (14) پى‏نوشتها: 1- دينورى در الاخبار الطوال (ص‏213) نام برك بن عبد الله را نزال بن عامر ونام عمرو بن بكر را عبد الله بن مالك صيداوى نوشته است ومسعودى در مروج الذهب (ج‏2، ص‏423) برك بن عبد الله را حجاج بن عبد الله صريمى ملقب به برك وعمرو بن بكر را زادويه نوشته است. 2- دينورى در الاخبار الطوال (ص‏213) نام برك بن عبد الله را نزال بن عامر ونام عمرو بن بكر را عبد الله بن مالك صيداوى نوشته است ومسعودى در مروج الذهب (ج‏2، ص‏423) برك بن عبد الله را حجاج بن عبد الله صريمى ملقب به برك وعمرو بن بكر را زادويه نوشته است. 3- مقاتل الطالبيين، ص‏29; الامامة والسياسة، ج‏1، ص‏137. 4- تاريخ طبرى ، ج‏6، ص‏83; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 195; روضة الواعظين، ج‏1، ص 161. 5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏6، ص 114. 6- مقاتل الطالبيين، ص 30; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏6، ص‏113. 7- تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 212. 8- همان، ج‏2، ص 312. 9- همان، ج‏2، ص 312. 10- مروج الذهب، ج‏2، ص‏423. 11- الاخبار الطوال، ص‏213، مروج الذهب، ج‏2، ص‏423. 12- الاخبار الطوال، ص 214، كشف الغمة ، ج‏1، ص 582; مقاتل الطالبيين، ص‏37.مسعودى در مروج الذهب(ج‏2، ص 424) دو بيت اخير را به ابن ملجم نسبت داده است. 13- كشف الغمة، ج‏1، ص 571. 14- مروج الذهب، ج‏2، ص 424، تاريخ طبرى، ج‏6، ص‏83; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏6، ص 115; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 195; مقاتل الطالبيين، ص 32; البداية والنهاية، ج‏7، ص 325; الاستيعاب، ج‏2، ص 282; روضة الواعظين، ج‏1، ص 161.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط محمد حسن| |

اين سخنان و مانند آن را قبلاً از خاخام هاي يهودي شنيده بوديم، آنهايي كه پيوسته به مردم جهان خطر گسترش تشيع و بيداري جوامع عربي را هشدار مي دهند، ‌زيرا خساراتي كه ارتش اسرائيل در جنگ 2006 عليه لبنان متحمل شد از سوي شيعيان لبنان بود، نه غير آنان
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:52 توسط محمد حسن| |


Design By : Night Skin