شیعه حق
حقایقی در مورد شیعه و وهابیت
با سلا م خدمت کاربران عزیز خیلی معذرت می خواهم که نمی تونم وبلاگ آپدیت کنم چون من امسال کنکور دارم دعا کنید که خدا کمک کند که امسال در یک دانشگاه خوب تو رشته ی مورد نظرم قبول بشم تا بتونم قوی تر و مطالب بهتر و جالب تر در خدمتتون باشم هلند در نظر دارد در چند ماه آینده یک فیلم انیمیشن ضد اسلامی و جنسی در مورد همسران پیامبر اسلام ( صلام الله علیها ) پخش کند . منابع آ گاه هلند خبر دادند که این فیلم شامل چندین صحنه غیر اسلامی و جنسی است که در آن زنان پپیامبر ( صلام الله علیها ) را به شکلی بسیار وقیحانه و مفتضح به تصویر کشیده است . گفتنی است یکی از نمایندگان هلند به شدت از پخش این فیلم حمایت کرده و با آزادی بیان خواندن چنین کاری خواستار انجام هر چه سریعتر این کار شد . این در کالیست که بازرگانان هلندی که از واکنش شدید مسلمانان سراسر جهان در برابر پخش چنین فیلمی هراس دارند خواستار عدم پخش آن شدند و آنرا عامل ضربه زدن به اقتصاد هلند دانستند . هلند در کنار دانمارک در گذشته نیز با انتشار کاریکاتور و برخی کلیپ های کوتاه در مورد حضرت محمد مصطفی ( صلام الله علیها ) احساسات مسلمانان جهان را خدشه دار کرده و عقاید آنان را مورد اهانت قرار داده بود . خدا آنها را لعنت کند «و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (على عليه السلام) خانه عايشه ماتم كده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبير،فرزندان فاطمه حسن،حسين دختران او زينب و ام كلثوم اشك مىريزند. على بهمكارى اسماء بنت عميس مشغول شست و شوى پيغمبر است.در آن لحظههاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ خدا مىداند.كار شستشوى بدن پيغمبر تمام شده يا نشده،بانگى بگوش مىرسد:الله اكبر. على به عباس: -عمو. معنى اين تكبير چيست؟ -معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد (1) . ديرى نمىگذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مىرسد.فرياد هر لحظه رساتر مىشود: -بيرون بيائيد!بيرون بيائيد!و گرنه همهتان را آتش مىزنيم!دختر پيغمبر بدر حجره مىرود.در آنجا با عمر روبرو مىشود كه آتشى در دست دارد. -عمر!چه شده؟چه خبر است؟ -على،عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند! -كدام خليفه؟امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است. -از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند.بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند. -و اگر نيايند؟. خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفتهاند به پذيريد. -عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟ -آرى (2) . -اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟يا نه خدا مىداند. اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم،كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مىكنم.بسيار بعيد و بلكه ناممكن مىنمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دستههاى سياسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شيعه در سدههاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليتبسر مىبردهاند.چنانكه مىبينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است،بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمىرود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست،ملايمتر يا سختتر،ديده مىشود.طبرى نويسد:انصار گفتند ما جز با على بيعت نمىكنيم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفتبخدا قسم اگر براى بيعتبا ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند. (3) راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟اينان كسانى بودند كه در روزهاى سختبيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟. على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد،بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است،بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند،سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت-بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مىخواهد.سند اين حكم چه بوده است؟آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة او لاحرفن بيوتهم (4) بر فرض درستبودن روايت از جهت متن و سند،آيا اين حديثبر آن جمع قابل انطباق است؟اين حديث را محدثان در باب صلوة آوردهاند. پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟و از آن شگفتتر،آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟ آيا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند يا نمىپذيرفتند؟آيا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود،و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟. از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند،چرا در آن روز خواهان رياستشدند؟و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مىدانستند؟. چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين،نخستبه شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟شايد چنانكه گفتيم مىترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ابو سفيان در آن روز كه بود؟حاكم دهكده كوچك نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تيرههاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دستههاى ديگر با هم يكدست مىشدند،ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مىبردند؟و چه مىتوانستند بكنند؟هيچ!آيا بيم آن مىرفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانكه در جاى ديگر نوشتهام اين پاسخها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مىرسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مىانديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود (5) و به تعبير ديگر از دو پايهاى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مىكردند:چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درستخواهد شد.درست است و ما مىبينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تامين كند،در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دين جدا ساخت؟بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مىگذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند،غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمىدانم. شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مىانديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته،عالم پرهيزگار،و از خاندان پيغمبر،آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است،در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است: «پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند،با ابو بكر بيعت كرد» (6) آرى چنانكه فرزند على گفته است «مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند،دينداران اندك خواهند بود.» چنانكه در جاى ديگر نوشتهام،من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحهدار شود،نمىخواهم خود را در كارى داخل كنم كه دستهاى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خويش رفتهاند،و حسابشان با اوست. اگر غم دين داشتهاند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند،پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد.» (8) باز در جاى ديگر نوشتهام كه اگر نسل بعد و نسلهاى ديگر،در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مىشد. «صبت على مصائب لو انها صبت على الايام صرن لياليا» (9) منصوب به فاطمه (ع) مرگ پدر،مظلوم شدن شوهر،از دست رفتن حق،و بالاتر از همه دگرگونىهائى كه پس از رسول خدا -بفاصلهاى اندك- در سنت مسلمانى پديد گرديد،روح و سپس جسم دختر پيغمبر را سخت آزرده ساخت.چنانكه تاريخ نشان مىدهد،او پيش از مرگ پدرش بيمارى جسمى نداشته است. نوشته نمىگويد،زهرا (ع) در آنوقتبيمار بود (10) !بعض معاصران نوشتهاند فاطمه اساسا تنى ضعيف داشته است (11) . نوشته مؤلف كتاب«فاطمة الزهراء»هر چند در بيمار بودن او در چنان روز صراحتى ندارد،لكن بى اشارت نيست.عقايد چنين نويسد: «زهرا لاغر اندام،گندمگون و رنگ پريده بود.پدرش در بيمارى مرگ،او را ديد و گفت او زودتر از همه كسانم به من مىپيوندد (12) هيچيك از اين دو نويسنده سند خود را نياوردهاند. ظاهر عبارت عقايد اين است،كه چون پيغمبر (ص) دخترش را نا تندرست و يا كم بنيه ديد بدو چنين خبرى داد.نمىخواهم چون بعض گويندگان قديم بگويم فاطمه (ع) در هر روزى بقدر يكماه و در هر ماهى بقدر يكسال ديگران رشد مىكرد (13) اما تا آنجا كه مىدانم و اسناد نشان مىدهد نه ضعيف بنيه و نه رنگ پريده و نه مبتلا به بيمارى بوده است.بيمارى او پس از اين حادثهها آغاز شد. وى روزهائى را كه پس از مرگ پدر زيست،رنجور،پژمرده و گريان بود.او هرگز رنج جدائى پدر را تحمل نمىكرد.و براى همين بود كه چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد.او مردن را بر زيستن بدون پدر شادى خود مىدانست. داستان آنانرا كه بدر خانه او آمدند و مىخواستند خانه را با هر كس كه درون آنست آتش زنند،نوشتيم.چنانكه ديديم سندهاى قديمى چنان واقعهاى را ضبط كرده است.خود اين پيش آمد به تنهائى براى آزردن او بس است تا چه رسد كه رويدادهاى ديگر هم بدان افزوده شود.آيا راست است كه بازوى دختر پيغمبر را با تازيانه آزردهاند؟آيا مىخواستهاند با زور بدرون خانه راه يابند و او كه پشت در بوده است،صدمه ديده؟در آن گير و دارها ممكن است چنين حادثهها رخ داده باشد.اگر درست است راستى چرا و براى چه اين خشونتها را روا داشتهاند؟چگونه مىتوان چنين داستانرا پذيرفت و چسان آنرا تحليل كرد؟. مسلمانانى كه در راه خدا و براى رضاى او و حفظ عقيدت خود سختترين شكنجهها را تحمل كردند،مسلمانانى كه از مال خود گذشتند،پيوند خويش را با عزيزترين كسان بريدند،خانمان را رها كردند،بخاطر خدا به كشور بيگانه و يا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در ميدان كارزار بارها خود را عرضه هلاك ساختند،چگونه چنين حادثهها را ديدند و آرام نشستند.راستى گفتار فرزند فاطمه سخنى آموزنده است كه: «آنجا كه آزمايش پيش آيد دينداران اندك خواهند بود». (14) از نخستين روز دعوت پيغمبر تا اين تاريخ بيست و سه سال و از تاريخ هجرت تا اين روزها دهسال مىگذشت.در اين سالها گروهى دنياپرست كه چارهاى جز پذيرفتن مسلمانى نداشتند خود را در پناه اسلام جاى دادند.دستهاى از اينان مردمانى تن آسان و رياست جو و اشراف منش بودند.طبيعت آنان قيد و بند دين را نمىپذيرفت.اگر مسلمان شدند براى اين بود كه جز مسلمانى راهى پيش روى خود نمىديدند. قريش اين تيره سركش كه رياست مكه و عربستان را از آن خويش مىدانست پس از فتح مكه،در مقابل قدرتى بزرگ بنام اسلام قرار گرفت.و چون از بيم جان و يا باميد جاه مسلمان شد،مىكوشيد تا اين قدرت را در انحصار خود گيرد.بسيار حقيقت پوشى و يا خوش باورى مىخواهد كه بگوئيم اينان چون يك دو جلسه با پيغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابى گرفتهاند،در تقوى و پا بر سر هوى نهادن نيز مسلمانى درستبودند. از همچشمى و بلكه دشمنى عربهاى جنوبى و شمالى در سدههاى پيش از اسلام آگاهيم (15) مردم حجاز بمقتضاى خوى بيابان نشينى،مردم يثرب را كه از تيره قحطانى بودند و بكار كشاورزى اشتغال داشتند خوار مىشمردند.قحطانيان يا عربهاى جنوبى ساكن يثرب،پيغمبر اسلام را از مكه به شهر خود خواندند،بدو ايمان آوردند،با وى پيمان بستند.در نبردهاى بدر،احد،احزاب،و غزوههاى ديگر با قريش در افتادند،و سرانجام شهر آنان را گشودند.قريش هرگز اين خوارى را نمىپذيرفت.از اين گذشته مردم مدينه در سقيفه چشم به خلافت دوختند.تنها با تذكرات ابو بكر كه پيغمبر گفته است«امامان بايد از قريش باشند»عقب نشستند. اگر انصار چنانكه گرد پيغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم مىشدند و اگر حريم حرمت اين خانواده همچنان محفوظ مىماند، چه كسى تضمين مىكرد كه قحطانيان بار ديگر دماغ عدنانيان را بخاك نمالند.اينها حقيقتهائى بود كه دست دركاران سياست آنروز آنرا بخوبى مىدانستند.ما اين واقعيت را بپذيريم يا خود را بخوش باورى بزنيم و بگوئيم همه ياران پيغمبر در يك درجه از پرهيزگارى و فداكارى بودهاند و چنين احتمالى درباره آنان نمىتوان داد،حقيقت را دگرگون نمىسازد.دشمنى ميان شمال و جنوب پس از عقد پيمان برادرى بين مهاجر و انصار در مدينه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پيغمبر نخستين نشانه آن ديده شد.و در سالهاى بعد آشكار گرديد.و چنانكه آشنايان به تاريخ اسلام مىدانند،اين درگيرى بين دو تيره در سراسر قلمرو اسلامى تا عصر معتصم عباسى بر جاى ماند. من نمىگويم خداى نخواسته همه ياران پيغمبر اين چنين مىانديشيدند.در بين مضريان و يا قريشيان نيز كسانى بودند كه در گفتار و كردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنيا را و گاه براى رعايتحكم الهى از برادر و فرزند خود هم مىگذشتند،اما شمار اينان اندك بود.آيا مىتوان بآسانى پذيرفت كه سهيل بن عمرو،عمرو بن عاص،ابو سفيان و سعد بن عبد الله بن ابى سرح هم غم دين داشتند؟بسيار سادهدلى مىخواهد كه ما بگوئيم آنكس كه يك روز يا چند مجلس يا يك ماه يا يكسال صحبت پيغمبر را دريافت،مشمول حديثى است كه از پيغمبر آوردهاند«ياران من چون ستارگانند بدنبال هر يك كه رفتيد،راه را يافتهايد»من بدين كارى ندارم كه اين حديث از جهت متن و سند درست استيا نه،اين كار را بعهده محدثان مىگذارم،آنچه مسلم است اينكه در آنروزها يا لا اقل چند سال بعد،اصحاب پيغمبر رو بروى هم قرار گرفتند.چگونه مىتوان گفت هم آنان كه بدنبال على عليهالسلام رفتند و هم كسانى كه پى طلحه و زبير و معاويه را گرفتند راه راست را يافتهاند. خواهند گفتخليفه و ياران او از نخستين دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند.درست است.اما از خليفه و يك دو تن ديگر كه بگذريم پايه حكومت را چه گروهى جز قريش استوار مىكرد؟و مجريان حكومت كدام طايفه بودند؟براى استقرار حكومتبايد قدرت يك پارچه شود.و براى تامين اين قدرت بايد هر گونه مخالفتى سركوب گردد و بسيار طبيعى است كه با دگرگونى شرايط، منطق هم دگرگون شود.
پىنوشتها: 1.انساب الاشراف ص 582. 2.عقد الفريد ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586. 3.طبرى ج 4 ص 1818. 4. (كنز العمال.صلوة حديث 2672) . 5.تحليلى از تاريخ اسلام.بخش يك ص 91. 6.طبرى ج 4 ص 1825. 7.پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم. 8.«ما سل سيف فى الاسلام على قاعدة دينية مثل ما سل على الامامة في كل زمان» (الملل و النحل ص 16 ج 1) . 9.در اين بلا بجاى من ار روزگار بود روز سپيد او شب تاريك مىنمود 10.انساب الاشراف ص 405. 11.فاطمه فاطمه است ص 117. 12.فاطمة الزهراء ص 66. 13.روضة الواعظين ص 144. 14.فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون (حسين بن على عليه السلام) . 15.رجوع شود به پس از پنجاه سال ص 69 چاپ دوم و نيز رجوع شود به فصل«براى عبرت تاريخ»در همين كتاب. در خانه پيامبر ( صلى الله عليه و آله) صداى شيون بلند بود. فرزندان فاطمه ( عليها السلام) حسن و حسين و زينب و ام كلثوم (ع) مىگريستند، اما زهرا (ع) بيش از هر كس از غم اين مصيبت مىسوخت. على ( عليه السلام) در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود به غسل و كفن پيامبر (ص) مشغول گرديد. قطرههاى آب بر پيكر پاك پيامبر (ص) فرو مىغلطيد و در آن سوى اين ماتمكده، عدهاى در سقيفه (1) گرد آمده بودند تا در مورد جانشين پيامبر (ص) تصميم بگيرند. هنوز كار شستشوى پيامبر (ص) تمام نشده فرياد الله اكبر برخاست على به عباس فرمود: اين تكبير براى چيست؟ عباس پاسخ داد: يعنى آنچه نبايد بشود انجام شد. (2) ديرى نپاييد جماعتى بسوى خانه فاطمه ( عليها السلام) به حركت در آمدند از بيرون خانه صدايى بلند شد: بيرون بياييد وگرنه همه شما را آتش مىزنيم. خانه فاطمه ( عليها السلام) خانه وحى بود. خانهاى كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله) هرگاه مىخواست به آن وارد شود اجازه مىگرفت، جبرئيل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمىشد، اما با كمال تاسف پس از رحلت پيامبر (ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهديد قرار گرفتند، اين حادثهاى نيست كه ساخته و پرداخته شيعه باشد زيرا قديمترين و موثقترين مورخان اهل سنت نظير طبرى، ابن قتيبه دينورى، بلاذرى و ابن عبد ربه به نقل اين واقعه پرداختهاند. هر چند هرگز قصد ما اين نيست كه با بيان اين مطالب احساسات عدهاى از برادران مسلمان خويش را ناديده انگاريم زيرا آنان كه در گذر اين حادثه بودند اكنون نزد خدايند و او بهترين داورست، ليكن ذكر بيطرفانه حقايق تاريخى امرى است كه يك تاريخ نگار امانتدار از بيان آن ناچار است. بلاذرى ـ متوفاى 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفاى 328 ـ پيرامون اين حادثه چنين مىنويسند: پس از ماجراى سقيفه عدهاى بسوى خانه وحى براه افتادند در بيرون خانه عمر فرياد زد بيرون بياييد! بيرون بياييد و گرنه خانه را با اهلش آتش مىزنيم! فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را ديد كه آتشى در دست دارد. فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمىترسى چه شده است؟ عمر پاسخ داد: بايد على و بنىهاشم به مسجد بيايند و با خليفه رسول الله بيعت كنند! فاطمه (ع) پاسخ داد كدام خليفه؟ خليفه رسول الله اكنون در كنار پيكر پيامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبكر پيشواى مسلمين است. مردم در سقيفه با او بيعت كردهاند. بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند. اگر هم نيايند خانه را با اهلش به آتش مىكشم مگر اينكه بيعت را بپذيرند. فاطمه (ع) فرمود: عمر آيا مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟ و او گفت: بله. (3) طبرى ـ متوفاى 310 ه ـ كه برخى او را پيشواى تاريخ نگاران اهل سنت مىدانند با همه احتياطى كه بطور معمول در نگاشتن چنين مطالبى دارد مىنويسد: عمر بسوى خانه على رفت. در آنجا گروهى از مهاجران و طلحه و زبير گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر براى بيعت با ابوبكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد. زبير با شمشير از نيام برآمده بيرون جهيد. اما پايش لغزيد و با صورت به زمين خورد مردم بر سرش ريختند و او را گرفتند. (4) ابن قتيبه دينورى ـ متولد 213 و متوفاى 276 ـ ماجرا را چنين نوشته است: ابوبكر رضى الله عنه سراغ عدهاى را كه از بيعتش تخلف كرده و نزد على كرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بيرون نيامدند. او مقدارى هيزم خواست و گفت: بخدايى كه جان عمر بدست اوست بيرون مىآييد يا خانه را با آنكس كه در اوست به آتش مىكشم! به او گفتند: اى اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد. (5) شهرستانى در كتاب الملل و نحل از قول نظام يكى از علماى بزرگ معتزله ـ متوفاى 231 نقل مىكند: در روز بيعت به شكم فاطمه چنان ضربتى خورد كه فرزندش (محسن) را سقط كرد. (6) در منابع شيعه ماجرا با صراحت بيشترى بيان شده است سليم بن قيس هلالى ـ متوفاى 90 ه ـ . چنين مىنويسد: وقتى اهلبيت در پاسخ تهديدها از خانه بيرون نيامدند درب خانه به آتش كشيده شد. فاطمه ( عليها السلام) پشت درب خانه آمد و در اين ماجرا بين درب و ديوار قرار گرفت و بر او فشارى سخت وارد شد. قنفذ با تازيانه بر بازوى فاطمه ( عليها السلام) نواخت. (7) طبرى شيعى ـ متوفاى قرن 4 ـ مىنويسد: قنفذ با غلاف شمشير به او زد محسن فاطمه (ع) سقط شد و بدان خاطر به بيمارى سختى دچار گشت. (8)
پىنوشتها: .1 نگاه كنيد به تصوير .2 انساب الاشراف ص .582 .3 انساب الاشراف ص 586 عقد الفريد ج 5 ص 12 و چاپ ديگر ج 2 ص .197 .4 تاريخ طبرى 2 ص .443 .5 الامامه و السياسه ج 1 ص .19 .6 الملل و النحل ج 1 ص .57 .7 كتاب سليم بن قيس ص .249 .8 دلائل الامامه ص .45 «فدك، روستايى است كه فاصله آن تا مدينه دو روز و بنا بر قولى سه روز است.در آن چشمهاى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت اين زمين را از راه انعقاد صلح به غنيمتبه رسول خدا (ص) داد.و سرزمينى است كه از راه صلح فتح شده است.در برخى موارد جان مردم آن سرزمين حفظ مىشود و زمين آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مىكنند كه تمام يا قسمتى از آن سرزمين از آن پيامبر (ص) باشد.اين سرزمينى بود كه هيچ مركب و مركب سوارى در آن نتاخته بود و تماما و خالصا متعلق به پيغمبر است.» در اين مجلد،ما در دو جا از فدك ياد كردهايم،يكى پس از ذكر«غزوه خيبر»و ديگرى پس از ذكر«سريه ذات السلاسل»،زيرا پيامبر (ص) سريهاى را با على (ع) به فدك اعزام كرد چون پى برده بود كه مردم فدك مىخواهند با اهالى خيبر بر ضد پيامبر (ص) همدستشوند.اين واقعه پيش از فتح خيبر روى داده است.اهل فدك با شنيدن خبر آمدن على (ع) ،و همراهانش راه گريز در پيش گرفتند.على (ع) ،نيز اموال و داراييهاى آنان را به غنيمت گرفت.اما فدك آن روز توسط مسلمانان فتح نشد.در پى اين سريه مردم فدك كه ترسيده بودند دست از يارى اهالى خيبر برداشتند و چون خيبر به دست مسلمانان افتاد،مردم فدك بيشتر بيمناك شده به پيامبر (ص) پيغام فرستادند و با او مصالحه كردند. محدثان و سيره نويسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب كتاب المغازى روايت كرده است: «چون رسول خدا (ص) از كار خيبر فراغ يافت،خداوند در دلهاى ساكنان فدك ترسانداخت.آنان به رسول خدا (ص) پيغام دادند و با او بر نيمى از فدك مصالحه كردند.»وى گويد:«فدك خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زيرا هيچ مركب و مركب سوارى بر آن نتاخته بود. پيامبر مردم فدك را در همان ديارشان ابقا كرد و با آنان بر همين نيمه از زمين پيمان مزارعه و مساقات بست. چون پيامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار ميراث خود شد.ابو بكر از پيامبر (ص) روايت كرد كه گفت:ما گروه پيامبران،ارث برجاى نمىگذاريم و آن چه باقى گذاريم صدقه است.اصوليون اهل سنت نيز به اين حديث،بنا بر آن كه خبر واحد را حجت مىدانند،احتجاج مىكنند.»آنها مىگويند:ابو بكر اين حديث را نقل كرده است و اصحاب آن را پذيرفتهاند پس اجماع شده است. از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خويش شد و گفت كه پيامبر فدك را به او بخشيده است.ابو بكر از او شاهد خواست.على و ام ايمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابو بكر گفت:اى دختر رسول خدا!مىدانى كه جز شهادت دو مرد يا شهادت يك مرد و دو زن مورد قبول نيست. ابن ابى الحديد گويد: «از على بن الفارقى مدرس مدرسه غريبه بغداد پرسيدم:آيا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟گفت:آرى گفتم.پس چرا اگر راست مىگفت ابو بكر فدك را به او باز پس نداد؟!تبسمى كرد و با همه وقار و جديت و حياى خود سخن لطيف و نيكويى گفت.وى اظهار داشت:اگر آن روز ابو بكر به مجرد دعوى فاطمه،فدك را به او پس مىداد،فردا دوباره فاطمه پيش او مىرفت و براى همسر خويش خلافت را ادعا مىكرد و ابو بكر را از مقام خلافتخلع مىكرد و آنگاه ابو بكر هيچ عذر و دفاعى از خود نداشت.زيرا ابو بكر به خود قبولانيده بود كه فاطمه در آن چه ادعا مىكند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بينه نياز ندارد!» ابن ابى الحديد گويد: «اگر چه الفارقى اين حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مىتوان درست دانست.» فاطمه به روايت ابو بكر اذعان نكرد و همچنان بر گرفتن عطاى خويش از پيامبر (ص) پاى فشارى به خرج مىداد. بخارى در صحيح در باب«فرض الخمس»از عايشه ام المؤمنين نقل كرده است كه فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پيامبر از ابو بكر خواست ميراثش را از آن چه كه خداوند به پيامبرش بخشيده بود،برايش تقسيم كند.اما ابو بكر به او گفت: رسول خدا فرموده است:«ما ارث نمىگذاريم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است.»فاطمه (س) با شنيدن اين جواب خشمگين شد و از ابو بكر تا گاه مرگ كناره جست.او شش ماه پس از رسول خدا زيست. عايشه گويد:فاطمه خواستار بهره خود از ميراث رسول خدا (ص) از خيبر و فدك و صدقهاش در مدينه شد،اما ابو بكر از دادن آنها امتناع كرد. بخارى همچنين در صحيح همان قولى را كه از كتاب المغازى درباره غزوه خيبر نقل كرديم،آورده است تا آن جا كه مىگويد: «وقتى ابو بكر از باز پس دادن فدك امتناع ورزيد فاطمه از او به كلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن كه از دنيا رفت.چون وفات يافت همسرش شبانه او را به خاك سپرد و ابو بكر را مطلع نساخت و خود بر پيكر او نماز گزارد.» ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبير نقل كرده است كه عايشه همسر پيامبر (ص) به او خبر داد كه فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پيامبر (ص) از ابو بكر خواست تا ميراث او را كه خداوند به پيامبرش ارزانى داشته بود،برايش تقسيم كند، اما ابو بكر به او گفت كه رسول خدا فرمود: «ما ميراث برده نشويم و آن چه بر جاى گذاريم صدقه است.»فاطمه از شنيدن اين سخن خشمگين شد،وى شش ماه پس از وفات پيامبر (ص) زيست. بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) كه فرمود:«لا نورث،ما تركناه صدقة»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عايشه،نقل كرده است كه فاطمه و عباس نزد ابو بكر آمده خواستار ميراث خود از رسول خدا شدند.آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمين پيامبر از فدك و سهم او از خيبر آمده بودند.ابو بكر به آن دو گفت:از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: «ما ارث برده نشويم آن چه باقى گذاريم صدقه است.كه خاندان محمد (ص) از اين مال مىخورند.» وى گويد: «پس فاطمه از ابو بكر دورى جست و تا زمانى كه مرد با ابو بكر سخن نگفت.» اما احمد نيز از عبد الرزاق از معمر،همين روايت را نقل كرده است.همچنين احمد از يعقوب بن ابراهيم از پدرش از صالح بن كيسان از زهرى از عروه از عايشه،نقل كرده است كهگفت: «فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابو بكر خواست تا ميراثش را از آن چه كه خداوند بر پيامبر بخشيده بود،تقسيم كند. اما ابو بكر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود: «ما ارث برده نشويم و آن چه باقى گذاريم صدقه است.»فاطمه خشمگين شد و ابو بكر را ترك كرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پيامبر زندگى كرد.آنگاه وى تمام حديث را نقل كرده است.ابن كثير در تاريخ خود از امام احمد نقل كرده است كه گفت:چنان كه معلوم است على هم به اين روايت اذعان نكرده است.او در يكى از خطبههايش گويد: «بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سايه افكنده بود تنها فدك بود كه نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه ديگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى استخداوند.» سران قريش تصميم گرفتند كه از هر قبيله فردى انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نيمه شب يكباره بر خانه محمد صلى الله عليه و آله و سلم هجوم برده، او را قطعه قطعه كنند. بدين طريق، هم مشركان از تبليغات او آسوده مىشدند وهم خون او در ميان قبايل عرب پخش مىشد ولذا خاندان هاشم نمىتوانستبا تمام قبايلى كه در ريختن خون وى شركت كرده بودند به خونخواهى ومبارزه برخيزند. فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت ودستور الهى را به او ابلاغ كرد كه بايد هرچه زودتر مكه را به عزم يثرب ترك كند. شب مقرر فرا رسيد.مكه ومحيط خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تاريكى شب فرو رفته بود. ماموران مسلح قريش هر يك از سويى به جانب خانه رسول خدا روى آوردند.اكنون پيامبر بايد با استفاده از شيوه غافلگيرى خانه را ترك كرده، در عين حال، چنين وانمود كند كه در خانه است ودر بستر خود آرميده است. براى اجراى اين نقشه لازم بود كه فرد جانبازى در بستر او بخوابد وروانداز سبز پيامبر را به خود بپيچد تا افرادى كه نقشه قتل او را كشيدهاند تصور كنند كه او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در كوچه وبيرون مكه جلوگيرى نكنند. اما كيست كه از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پيامبر بخوابد؟ اين فرد فداكار، لابد كسى است كه پيش از همه به وى ايمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانهوار، گرد شمع وجود او گرديده است. آرى، اين شخص شايسته كسى جز حضرت على عليه السلام نيست واين افتخار بايد نصيب وى شود. از اين رو، پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:مشركان قريش نقشه قتل مرا كشيدهاند وتصميم گرفتهاند كه به طور دسته جمعى به خانه من هجوم آورند ومرا در ميان بستر بكشند. از اين جهت از طرف خدا مامورم كه مكه را ترك كنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابى وآن پارچه سبز را به خود بپيچى تا آنان تصور كنند كه من هنوز در خانهام ودر بسترم آرميدهام ومراتعقيب نكنند. وحضرت على عليه السلام در اطاعت امر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آغاز شب در بستر آن حضرت آرميد. چهل نفر آدمكش اطراف خانه پيامبر رامحاصره كرده بودند واز شكاف در به داخل مىنگريستند ووضع خانه را عادى مىديدند وگمان مىكردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نمىماند. اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم، با اين مراقبتشديد، چگونه خانه را ترك گفت. بسيارى از سيره نويسان بر آنند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه آياتى از سوره يس را قرائت مىكرد (1) صف محاصره كنندگان را شكافت وآنچنان ازميانشان عبور كرد كه احدى متوجه نشد.امكان اين مطلب قابل انكار نيست; چه هرگاه مشيت الهى بر اين تعلق گيرد كه پيامبر خود را از طريق اعجاز وبه طور غير عادى نجات دهد، هيچ چيز نمىتواند مانع از آن شود. ولى سخن اينجاست كه قراين زيادى حكايت مىكند كه خدا نمىخواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد، زيرا در اين صورت لازم نبود كه حضرت على در بستر پيامبر بخوابد وخود پيامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زيادى راه مدينه را در پيش گيرد. برخى نيز مىگويند هنگامى كه پيامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپيامبر از غفلت آنان استفاده كرد. ولى اين نظر دور از حقيقت است وهرگز شخص عاقل باور نمىكند كه چهل آدمكش كه خانه را براى اين محاصره كرده بودند كه پيامبر از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بكشند، ماموريتخود را آنچنان سرسرى بگيرند كه همگى با خيال آسوده بخوابند! ولى بعيد نيست،همان طور كه برخى نوشتهاند، پيامبر پيش از گرد آمدن تروريستها، خانه را ترك گفته بود. (2) ماموران قريش، در حالى كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود، منتظر لحظهاى بودند كه همگى به خانه وحى يورش آورند وخون پيامبر را كه در بسترش آرميده استبريزند. آنان از شكاف در به خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىنگريستند واز فرط فرح در پوست نمىگنجيدند وتصور مىكردند كه به زودى به آخرين آرزوى خود خواهند رسيد. ولى على عليه السلام، با قلبى مطمئن وخاطرى آرام، در خوابگاه پيامبر دراز كشيده بود، زيرا مىدانست كه خداوند پيامبر عزيز خود رانجات داده است. دشمنان، نخست تصميم گرفته بودند كه نيمه شب به خانه پيامبر هجوم آورند، ولى به عللى از اين تصميم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند وماموريتخود را انجام دهند. پردههاى تيره شب به كنار رفت وصبح صادق سينه افق را شكافت. ماموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند واز اينكه در آستانه تحقق بزرگترين آرزوى خود بودند از شادى در پوستخود نمىگنجيدند، اما وقتى وارد خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند حضرت على عليه السلام را به جاى پيامبر يافتند.خشم وتعجب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت على كردند وپرسيدند محمد كجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مىخواهيد؟ در اين موقع، از فرط عصبانيتبه سوى حضرت على عليه السلام حمله بردند واو را به سوى مسجد الحرام كشيدند، ولى پس از بازداشت مختصرى ناگزير آزادش ساختند ودر حالى كه خشم گلوى آنان را مىفشرد تصميم گرفتند كه از پاى ننشينند تا جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كشف كنند. (3) قرآن مجيد براى اينكه اين فداكارى بى نظير در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طى آيهاى جانبازى حضرت على عليه السلام را مىستايد واو را از كسانى مىداند كه جان به كف در راه كسب رضاى خدا مىشتابند: ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد . (بقره:207) برخى از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند از دست مىدهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است.
پىنوشتها: 1- منظور آيات هشتم ونهم ازاين سوره است. 2- سيره حلبى، ج2، ص 32. 3- تاريخ طبرى، ج2، ص97. اين وصيت، گرچه خطاب به حسنين - عليهما السلام - است ولى در حقيقتبراى تمام بشر
تا پايان عالم است. اين وصيت را عدهاى از محدثان ومورخانى كه قبل از مرحوم سيد رضى
وبعد از او مىزيستهاند با ذكر سند نقل كردهاند. (1) البته اصل
صيتبيشتر از آن است كه مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه آورده است. اينك قسمتى از آن
را مىآوريم: اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما و لا تاسفا على شيء منها
زوي عنكما و قولا بالحق و اعملا للاجر و كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا. شما را به تقوى وترس از خدا سفارش مىكنم واينكه در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا
به سراغ شما آيد وبر آنچه از دنيا از دست مىدهيد تاسف مخوريد. سخن حق را بگوييد
وبراى اجر وپاداش (الهى) كار كنيد ودشمن ظالم وياور مظلوم باشيد. اوصيكما وجميع ولدي واهلي و من بلغه كتابي بتقوى الله و نظم امركم وصلاحذات
بينكم، فاني سمعت جدكمصلى الله عليه و آله و سلم يقول:«صلاح ذات البين افضل من عامة
الصلاة والصيام». من، شما وتمام فرزندان وخاندانم وكسانى را كه اين وصيتنامهام به آنان مىرسد به
تقوى وترس از خداوند ونظم امور خود واصلاح ذات البين سفارش مىكنم، زيرا كه من ازجد
شما صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود:اصلاح ميان مردم از يك سال نماز
وروزه برتر است. الله الله في الايتام فلا تغبوا افواههم ولا يضيعوا بحضرتكم.والله الله في
جيرانكم فانهم وصية نبيكم.ما زال يوصي بهم حتى ظننا انه سيورثهم. خدا را خدا را در مورد يتيمان; نكند كه گاهى سير وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در
حضور شما، در اثر عدم رسيدگى از بين بروند. خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتارى كنيد، چرا كه آنان مورد توصيه
وسفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبتبه همسايگان سفارش مىفرمود تا آنجا كه ما
گمان برديم به زودى سهميهاى از ارث برايشان قرار خواهد داد. والله الله في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم.و الله الله في الصلاة فانها
عمود دينكم.و الله الله في بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.
خدا را خدا را در توجه به قرآن; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند.
خدا را خدا را در مورد نماز، كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در مورد خانه
پروردگارتان; تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خالى نگذاريد، كه اگر خالى گذارده
شود مهلت داده نمىشويد وبلاى الهى شما را فرا مىگيرد. والله الله في الجهاد باموالكم وانفسكم و السنتكم في سبيل الله. وعليكم بالتواصل
والتباذل واياكم والتدابر و التقاطع. لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر
فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم. خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها وزبانهاى خويش در راه خدا. وبر شما
لازم است كه پيوندهاى دوستى ومحبت را محكم كنيد وبذل وبخشش را فراموش نكنيد واز پشت
كردن به هم وقطع رابطه برحذر باشيد. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنيد كه
اشرار بر شما مسلط مىشوند وسپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمىگردد. سپس فرمود: اى نوادگان عبد المطلب، نكند كه شما بعد از شهادت من دستخود را از آستين بيرون
آوريد ودر خون مسلمانان فرو بريد وبگوييد اميرمؤمنان كشته شد واين بهانهاى براى
خونريزى شود. ...الا لا تقتلن بي الا قاتلي. انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة
بضربة، و لا تمثلوا بالرجل، فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم
يقول:«اياكم و المثلة و لو بالكلب العقور». (2) آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد كه هرگاه من از
اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربتبزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى
باشد. وزنهار كه او را مثله نكنيد(گوش وبينى واعضاى او را نبريد)، كه من از رسول
خدا شنيدم كه مىفرمود:«از مثله كردن بپرهيزيد، گرچه نسبتبه سگ گزنده باشد». پىنوشتها: 1- ابو حاتم سجستانى، المعمرون والوصايا، ص149; تاريخ طبرى، ج6، ص 85; تحف
العقول، ص197; من لا يحضره الفقيه، ج4، ص 141; كافى، ج7، ص 51; در مروج الذهب،
(ج2، ص 425) قسمتى از آن نقل شده است; مقاتل الطالبيين، ص 38. 2- نهج البلاغه، نامه شماره47
دختر پيغمبر در بستر بيمارى

يورش به خانه وحى
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


